مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
127
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و سى و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، غريب ، ايشان را همىكشت . چون كافران ، نام خداوند سبحان شنيدند ، با يكديگر گفتند كه : اين سخن چيست كه دلهاى ما را بلرزه درآورده و قوت بازوى ما را ببرد ؟ و در تمام عمر ، اين نام را نشنيدهايم . پس از آن با يكديگر گفتند : راى اينست كه دست از قتال بازداريم و ده تن پيش اين جوان فرستاده ، از آن نامى كه بر زبان راند ، جويان شويم . پس ده تن از نامداران سپاه فرستادند . فرستادگان بسوى غريب رفته ، در برابر او زمين ببوسيده و او را دعا گفتند . غريب بايشان گفت : شما از بهر چه از قتال بازگشتيد ؟ گفتند : اى امير ، تو ما را از آن كلمه كه برگفتى ، بهراس اندر افكندى و دلهاى ما بپريد . غريب گفت : شما را پرستش بكيست ؟ گفتند : بيغوث و يعوق 16 همىپرستيم . غريب گفت : ما را پرستش بخداى يگانه است كه بر همه چيز قادر است . كه همه چيز را او آفريده و بندگان را هم او روزى دهد و آسمان را او برافراشته و زمين را او پهن گسترده . چون آن قوم سخن غريب بشنيدند ، دلهاى آنان بگشود و به گفتن كلمهء توحيد ، رغبتى تمام پيدا كردند و گفتند : پروردگار حق و خداى مطلق همين است . آنگاه با غريب گفتند : چگوئيم كه مسلمان شويم ؟ غريب گفت : بگوئيد لا إله الا اللّه ابراهيم خليل اللّه . پس از آن ده تن مسلمان شدند . و غريب بايشان گفت : اكنون بسوى قوم خويش برويد و اسلام بر ايشان عرضه داريد و راه حق و ايمان درست را بر ايشان شرح دهيد . درحال ، ايشان بسوى قوم خويش رفتند و اسلام بر ايشان عرضه كردند و راه حق بايشان نمودند . ايشان از دل خالص ، مسلمان شدند و آستانبوسى غريب را پذيره گشتند و همىآمدند تا بنزد غريب برسيدند و او را بدوام عزت دعا گفتند . پس از آن گفتند : يا سيدى ، اكنون ما بندگان تو هستيم . بهرچه خواهى ، ما را بفرماى . كه فرمان ترا بپذيريم و